شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

اولین مروارید

پانزده بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و دو خاله الهام کشف میکند. خط سفیدی روی لثه هات دیده شد. . آدریان کوچولوی مامان باورم نمی شه.وای نمی دونی چه ذوقی کردم. معجزه زندگی من می دونی چقدر منتظر این روزها بودم می دونی وقتی دندونت موقع آب خوردن خورد به لیوان و گفت (( تق )) چه حالی شدم. وای تجسم قیافت با یه دندون... خدایا شکرت. . مامانی اولین مرواریدت مبارک. هورا قراره کلی کادو بگیری هورا ...
16 بهمن 1392

مامان الهه در حال استراحت

پسرکم بلاخره جواب ام آر ای رو بردم به دکتر نشون دادم،طبق نظر دکتر دیسک بود و گفت 10 روز باید استراحت مطلق کنی و تا 2 ماه هم هیچ کار سنگینی نکن حتی بچه هم بلند نکن!!!!!!! تا خوب بشی وگرنه کمردردت بیشتر و بیشتر میشه و کارت میکشه به عمل!!!! بابا رضا میگه این 2 ماه رو پرستار بگیریم تا من خوب بشم،ولی مگه میشه به هر کسی اعتماد کرد.فعلا اومدیم خونه پدری،و باباجون و مامان جون تو رو نگه می دارن. بنده خدا مامان جون 9 ماه حاملگی  که همش اونجا بودیم و کلی اذیتش کردم تازه تموم شده دوباره .... فکر کن هم باباجون کمردرد داره هم دست های مامانجون درد میکنه و اونوقت تو رو همش بغل میکنن و راه میبرن.خیلی ناراحتم ...   امیدوارم همیشه همیشه سلام...
14 بهمن 1392

هفته دکتری

جونم برات بگه که... طی یک حرکت هرکولی که از خودم نشون دادم و وسایل خونه رو جابجا کردم(تنهایی) کمرم گرفت و کارم کشید به ام آر آی جوابش فردا حاضر میشه.و فعلا در حال استراحت کردنم و کلی قرص و آمپول برای تسکین درد و دکتر احتمال دیسک داده. بعد رفتم چشم پزشکی خیلی وقت بود که دور رو خوب نمیدیدم و بله چشمم هم ضعیف شده بود و رسیدیم به عینک...( ای بابا نکنه دارم پیر میشم؟؟؟!!) از اونطرف رفتم  دکتر برای رژیم ( این حرکت واقعا لازم بود) باید تا عید 6 کیلویی که اضافه دارم رو کم کنم.دکتر کلی خوشش اومده بود میگفت خیلی خوش اندامی و زود به وزن  قبلیت بر میگردی و باعث اعتماد به نفسم شد    بماند که از خوردن هرگونه شیرینی و...
4 بهمن 1392

+ پایش

                            پست رو برای خاله جون هایی که سوال کرده بودن میذارم. خاله سارای عزیز. ماساژ کودک توسط پدر همراه با صحبت کردن با هاش  باعث میشه رابطه پدر و کودک قوی بشه.چون پدر زمان کمتری پیش کودک است به مرور زمان کمی فاصله ایجاد میشه که ماساژ نزدیکی بیشتری بینشون ایجاد میکنه،حالا فرقی نمی کنه با هر روغنی میتونی.روغن بچه،زیتون و ... خاله انسیه جون برات بگم که... روانشناس یه سری اسباب بازی معرفی کرد. مثل مکغب های رنگی ساده.( عکسش رو گذاشتم) این مکعب ها تا سن 3 سالگی به بچه ها کمک میکنه و باعث. تقویت عضلات دس...
3 بهمن 1392

دومین جلسه پایش رشد

گل پسر روز دوم تولدت  توی بیمارستان روانشناس کودک اومد و هم درباره رفتار با تو و هم درباره اوضاع و احوال من تو هفته های اول زایمان  صحبت کرد و قرار شد که هر 3 ماه ببرمت مرکز پایش  و روانشناسی کودک.اینم بگم که هر چند وقت یکبار زنگ میزنن وحال و احوال تو رو می پرسن. 3 ماهگی نشد که بریم ولی برای 6 ماهگی وقت گرفتم و رفتیم. جلسه خوبی بود .کلی در مورد تربیت و آموزشت تو این سن حرف زد و کلی کتاب آموزشی هم برای تو وهم برای من ،اسباب بازی مناسب6 تا 9 ماه رو  هم بهم معرفی کرد . چیزایی که گفت و یادم مونده .. - باز هم گذاشتن موسیقی کلاسیک در روز به مدت 10 دقیقه. -موسیقی کودکانه -اینکه بابایی باید حداقل هفته ای 3 بار تورو ما...
30 دی 1392

شنبه های نق نقو

گل پسرم ،عسل مامان چرا انقدر از روزهای شنبه بدت میاد؟ از صبح که پا می شی شروع می کنی به نق زدن،الکی گریه می کنی،بهونه می گیری تا شب که بخوای بخوابی. بغلت میکنم نق می زنی،می شینم نق می زنی،راه می برمت نق می زنی،می خوابیم نق می زنی....یعنی قشنگ کل شنبه تو مشغول نق نقی....چرا؟؟؟دیگه نمی دونم چیکارت کنم. خلاصه  از الان معلومه  که اصلا از شنبه ها خوشت نمیاد. ...
28 دی 1392

شصت پا

از روزی که تونستی انگشت های پات رو بگیری،برای خوردن شصت پات لحظه شماری کردم،گاهی خودم کمکت میکردم،تشویقت میکردم،ولی انگار نه انگار دیگه داشتم از دیدن این صحنه نا امید می شدم که...امروز  وقتی رو زمین بودی شصت پاتو خوردی.کلا به 2 ثایه هم نشد و ول کردیش ولی اگه بدونی من چه لذتی بردم دیگه تو پوست خودم نمی گنجیدم ،نمی دونی چه صحنه قشنگی بود آخه از اینکه بچه ها اینکار رو می کنن خیلی خوشم میاد و تو  هم بالاخره موفق شدی. می بینی پسرم کوچک ترین کارهای تو چه عقل و هوشی از من می بره. . . . آفرین مادر تو باعث افتخار منی ...
25 دی 1392

لالایی

پسرم بزرگ شدی  لالایی هام یادت نره چقدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره چقدر نوازشت کنم ،تا تو به باور برسی وقتی مامانه قصه هات خم شده پیش روی تو اگه چروک صورتم می بره ابروی تو لالایی هام یادت نره بزار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره از اون روزا که مشت من با دست تو وا نمی شد  تو خوب و بیداری تو هیچ کسی بابا نمی شد اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش بودی بابا اگه دلش پره  از دست دنیا دلخوره امون زندگیش تویی وقتی که غصه می خوره   پسرم بزرگ شدی  لالایی هام یادت نره   چند روز پیش بخاطره یکم تغییرات تو خونه مجبور شدم تورو بزارم خونه خاله ال...
23 دی 1392